چهل سال روی صحنه
چهل سال است
که پرده بالا میرود
و من
هنوز
پشت همان پرده ایستادهام...
چهل سال است
که چراغ صحنه
هر شب
بخشی از تاریکی مرا
روشن میکند.
من
در تئاتر
فقط بازی نکردم؛
زندگی کردم.
جوانیام را
میان بوی چوب صحنه،
نورهای داغ،
صدای کفش بازیگران
و نفسهای حبسشدهی تماشاگران
جا گذاشتم.
چهل سال
از اولین باری که
پا به صحنه گذاشتم
میگذرد؛
اما هنوز
وقتی چراغها خاموش میشوند
قلبم
مثل همان روزهای نخست
بلندتر از همیشه
میتپد.
چه بسیار نقشها
که آمدند
و رفتند...
چه بسیار شخصیتها
که در من زندگی کردند
خندیدند،
گریستند،
مردند
و دوباره
در تاریکی
به زندگی برگشتند.
من
با آدمهای خیالی
واقعیترین لحظههای زندگیام را
تجربه کردم.
با یک دیالوگ
خندیدم،
با یک سکوت
گریستم،
و گاهی
در میان هزاران کلمه
فهمیدم
که مهمترین حرفها
همانهایی هستند
که هرگز گفته نمیشوند.
چهل سال است
که تئاتر
از من گرفته است؛
زمان را،
جوانی را،
شبهای آرام را،
و گاهی
حتی سهم کوچکی از آسودگی را...
اما
در عوض
به من
آدمها را بخشیده است؛
رفیقانی
که بعضیهایشان
سالهاست
در قاب خاطرهها زندگی میکنند،
صحنههایی
که هنوز
با بستن چشمهایم
میتوانم نورشان را ببینم
و تماشاگرانی
که شاید
نام مرا فراموش کرده باشند
اما
یک شب
با یک نمایش
بخشی از دلشان
با من
همراه شده است.
چهل سال گذشت...
چهار دهه
از آن روزی که
به صحنه سلام کردم.
چهار دهه
از آن لحظه که فهمیدم
تئاتر
فقط هنر نیست؛
تئاتر
ایستادن است
در برابر فراموشی.
تئاتر
یعنی
وقتی جهان
به سمت سکوت میرود
تو
هنوز حرفی برای گفتن داشته باشی.
یعنی
چراغی را
در تاریکی روشن کنی
حتی اگر
هیچکس نداند
چه کسی
آن چراغ را روشن کرده است.
من
چهل سال
چراغی را روشن نگه داشتم...
گاهی
با دستهای لرزان،
گاهی
با جیبهای خالی،
گاهی
با سالنهای کمتماشاگر،
گاهی
با خستگیهای بیپایان،
اما
هرگز
با دلِ خاموش
نه.
چون تئاتر
برای من
شغل نبود؛
نفس بود.
اگر یک روز
صحنه را از من بگیرند
نمیدانم
با کدام نام
خودم را صدا بزنم.
من
بخشی از خودم را
روی هر صحنه
جا گذاشتهام.
در هر سالن
ردپایی از من مانده است؛
در هر نور،
در هر صندلی خالی،
در هر پردهای که بالا رفته،
در هر صدایی که گفته:
«سکوت...
نمایش آغاز میشود.»
و امروز
ایستادهام
در آستانهی چهل سالگیِ تئاتریام،
نه با حسرتِ سالهایی که گذشت،
بلکه با افتخار
به سالهایی که
زندگی کردم.
چهل سال...
و هنوز
وقتی کسی میپرسد:
«هنوز تئاتر کار میکنی؟»
لبخند میزنم
و میگویم:
من
تئاتر کار نمیکنم...
من
هنوز
با تئاتر
زندگی میکنم.
و چه زیباست
که بعد از چهل سال
هنوز
پرده که بالا میرود،
دلم
کودک میشود...
و من
دوباره
همان جوانِ عاشقی هستم
که یک روز
به صحنه آمد
تا قصهای را روایت کند؛
و نفهمید
که خودش
قرار است
چهل سال
از زیباترین قصههای زندگیاش را
روی همان صحنه بنویسد.
اورنگ نارکی(گچساران)

